روزی روزگاری دهکده بود که همه از دور نگاهش می کردند صلح و صفای وصف ناپذیری را از دور می دیدند فکر می کردند که آدم های این دهکده خیلی خوب و مهربان در کنار هم زندگی می کنند خیلی ها دوست داشتند که در این دهکده وارد شده زندگی کنند که از قضا روزی پسرک کوچکی از سر حس بازیگویش وارد این دهکده شد سر محله اول دید چند تا پیر مرشد نشستند با هم صحبت می کنند خاطرات زیبا و روزی های خوشی که با هم داشتند و برای لحظه ای آرزو کرد که کاش میشد برای همیشه در این دهکده باشد تا اینکه شب شد اهای دهکده در مسجد برای نماز آمده بودند جالب بود نماز تمام شد اهالی دهکده چشم هایشان را بستند دهنشان را باز کردند پشت سرهم حرف های می زدند عجیب و غریب و خلاصه همه چیز به هم ریخته بود و بالاخره زمان انتخاب کدخدا رسید زیادی ها به میدان آمدند ولی این امدن نه برای آبادی دهکده بود برای آبادی نام خودشان بودند پسر بچه های کوچک با عشق نام آنها را با زبان می آوردند سالها گذشت و پسربچه ها بزرگتر و همچنان پسر بچه های دیگر بازیچه دست این......

حال کدخدای دهکده مددکاری کیست این سوال ....