o ماجرای بهاری از مرد پاییزی
- پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. تند تند راه میرفت. در راه اتومبیلی با او تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت او را به درمانگاه رساندند.
- پرستاران زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. ولی به او گفتند: "باید ازپایتان عکسبرداری بشود تا مطمئن بشویم جائی از بدنتان آسیب و شکستگی نداشته باشد"
- پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم ، نیازی به عکسبرداری نیست.
- پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. او گفت:زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
- پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
- پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
- پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
- پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 17:33 توسط زائری لطف
|